این دسمه. میخوایش؟ مال تو. بگیرش

خب راستش گاهی روزا اینطوری از کار درمیان. فرض کنیم یه دوست قدیمی رو می‌بینی و طبق معمول انتظار داره بعد از دیدنت تا روزها شاد باشه اما خب هرچی منتظر میمونه بهت آدم بیشتر میگیردش. انگار مثل یه غریبه داره باش رفتار میشه و سر از چیزی در نمیاره. و تو مبهوتی. به قول حسین مثل دلقکی میمونی که وسط سیرک یهو خشکش میزنه و دوس داره داد بزنه بگه لامثبا! من دیگه نمیکشم! نمیتونم. و حتی اونم نتونی بگی. و تماشاگرا مثل به مشت احمق منتظر این باشن که سوپریزشون کنی. و تو مرده باشی. همون وسط. مثل یه مرده.

خب راستشو بخوای گاهی اینطوریه. مثلاً هوا روی ۴۰درجس و یهو از صدای بوق و فحش ماشینا که میگن هوی گاری‌چی راه بیفت به خودت میای که من چرا کولر رو روشن نمیکنم توی این ترافیک؟ و سعی میکنی بفهمی چرا دوست داری یه روز زمستونی باشه! اولین روزی که برف زمستونی میاد. و دوست داری بالای سر یکی از خونه‌های بلند شهر باشی و فقط ببینی. دوست داری با پوتیانای زمخت و لباسای زیتونی بری و از فاصله دور و پشت یه خونه فقط یه نقطه رو ببینی که یکی داره دست تکون میده. و شاید همین. و برای تو. خودت.

راستی اصلاً ما داریم اینجا چیکا میکنیم؟ اینجا چرا تموم نمیشه؟ چرا اینجا ول نمیکنه مارو؟ دارم میفتم. و توأم با من. یه کاری کن دیگه…

اصلاً تو مرده دیدی؟ یا اعدامی؟ آویزون باشه از طناب. گردنش شکسته و تنش تکون میخوره با هر بادی که میاد؟ و تازه خود طنابم پیچ میخوره. دیدی؟
میشه این طناب رو پاره کنی؟ وای که از این لاشخورای آشغال که نشتن رو شونم و سرم رو به امید چیزی برای خوردن نوک میزنن خوشم نمیاد اصلا. از صدای باد که تو گوشم میپیچه هم. بدتر از اون این سرگیجه‌ی احمقانس. دنیا هم بد میچرخه. میشه لطفا ببری طنابو؟ پام دنبال زمین سفته که روش واسته. نه هوا برای نفش کشیدن میخوام و نه جایی برای خوابیدن. یکم زمین سفت کافیمه. میخوام دستتو بگیرم و یکم راه بریم. اصلاً بریم. ببرمت.

از این طرف میریم. به اون طرف سرک میکشیم. همه‌جا جاده‌س. همه راهها بیراهن. همه‌چی خالیه. چرا اینجا تابلو نداره تو خیابوناش؟ ماشینای این شهر چطور میفهمن کجا باید برن؟ اصلاً میفمن؟ اصلاً میخوان بفهمن؟ بابا آخه اینجا اسم هم نداره؟ شما میرین جایی میگین ما از کجا اومدیم؟ اصلاً میرین جایی؟ اصلاً میدونین جایی کجاس؟ اولین نفرتون از کجا اومد اینجا؟ از کجا اینجا رو پیدا کرد؟ اصلاً میدونین اولین نفرتون کی بوده؟ اصلاً اولین نفری داشتین؟ اصلا چرا ماشیناتون کاست نمیخوره؟ اصلاً میدونین کاست چیه؟ موسیقی؟ صدا؟ منو میشنوین دارم سؤال میکنم؟ اه! اصلاً می‌بینین منو؟ الو!؟
ببینم اینجا برای پریشونها و دیوانه‌ها هم خدا داره؟ حتماً باید خدایی باشه. هرچقدر هم ما بش جفتک بندازیم باید یکم هم خدایی کنه! کجاس این خداتون؟ اونی که مال پریشونا و دنیا به تخماس. من کارش دارم. میخوام بیدارش کنم و براش زر بزنم. زار بزنم. داد بزنم. چیزای زیادی هم نمیخوام ازش. حتی چیز زیادی هم. اصلاً فقط یه چیز میخوام. بندگیشو میکنم تا آخر عمرم. به خاکش میفتم. عاشقش میشم… یکم خدایی کن… بابا لامثب تو که خدایی زبون ما آشغالا رو میفهمی…

تو چی عزیزم؟ دوس داری طرح گلای کف کفش این شهر رو بت نشون بدم؟ یکم صب کن پس. گفته به کونتون میزارم و کمکتون میکنم. گفتم یا علی. بکن.
بزار وقتی کمکمون کرد و شهر پاشو تکون داد من گردنمو بهت نشون میدم. گلاش طرحای جالبی دارن. فقط به کسی نگو. این یه رازه… مثل شبا ۱ تا ۵ و مثل چارشنبه‌ها و اعداد قرینه و معنی دار دیگه…

راستی. اینا رو ول کن. میای بریم سیکرت کفه رو صندلی دم در بشینیم و یکم آیریش کافی بخوریم؟ شیرین. بدون الکل… قول میدم شکرا رو نریزم رو میز. اما قول نمیدم شب بزارم تنها بخوابی…
این دسمه. می‌خوایش؟ بیا. مال تو. سفت بگیرش. جم نخوره از تو دست.